تبليغاتX
راز گندم

razegandom

الهه خانوم

razegandom

http://razegandom.blogfa.com

راز گندم

راز گندم

راز گندم

از 15 خرداد سال 1363 من الهه شدم .قبلش....
لوس و ننر، رفیق باز ، شلوغ شلخته ، گاهی اوقات کمی، فقط کمی شرور و خبیث .
.
.
.
من خاک نشین نمیشوم
سبزم کن
پابند زمین نمیشوم سبزم کن

شاید خدا دوباره به گردن بگیردم

راز گندم

 

برعکس مرده که خشک میشود اسفالت سفت میشود جنازه های پشت در بو گرفته بودند سگ ها از بوی خون  هار شده بودند تا صبح به نوبت به سگ ها سنگ میزدیم بیشر از همه از جنین سقط شده ای ترسیدم که ناقص الخلقه بود که صورت به هم پیچیده اش انگار پرس شده بود ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

دل کندم

همچون علفی از خاک

آن هنگام

که گوسفندی ناخلف

چریده باشدش

و این ابتدای بودن شد ...

+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

با هم تنها دوتا دوتا تنها رفتیم تا ته نادانی تو که یکبار مردی مثل سرباز با سر باز من روی چینه تو زیر چینِ درخت پچ پچ گنگ دوباره آمدی که ارواح خبیثه اش را به آتش بکشی تو که نبودی کوکت نا کوک شده هم بازی هم درسی کیش شو پرت شو شاه هم حلال کند بندت به بند وزیر میماند فیل ها له ات میکنند نازنین بر باد بوده رخش را سوار شو دور شو سر باز شو.  

 

 

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

وقتی مینویسم یخ میکنم

وقتی میخوانم یخ میکنم

کم کم کابوس میشود

دوباره که میخوانم تب میکنم

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |
 

به ترس های دور کوچ میکنم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

تمام خانه را که بگردی دیگر سوزنی در کار نیست گوش کن به  قهقهه ی گوسفندان با چشمان ساکت، فقط گوش کن ، نپرس !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |
 

و چه کسی این تقدیر را میدانست...

 

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |

مردی که موهایش را کوتاه کرده بود و به تماشای آتش مزرعه ی خودش نشسته بود ، دیگر دلیلی نداشت که از هجوم ملخ ها بترسد. دمپایی هایش را دستش ، شلوارش را سرش ، کنار آتش خوابش برده بود. وقتی بیدار شد ملخ ها برایش نان آورده بودند و موهایش هنوز بلند بود. 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

مراقب طوفان باش

نوح نیستی که بدانی چه کنی

کم کم خدایم میکنی ناخدا ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

یک مرد بود که اول آب یخ میفروخت و یکی دستش را گرفت و او را به انار فروشی برد او خیلی پولدار شد و یک آب اناری توی بازار باز کرد و او چند شعبه ی آب اناری دیگر هم در بازار باز کرد او یک بنز صدمیلیونی خرید و او در یک خیابان رسید که تویش یک مرد بلال میفروخت او چند بلال از او گرفت و نذری داد و آخر پول بلالی را کم پرداخت و گفت اگر از من زیاد پول بگیری زنگ میزنم تا شهرداری بازار بلال هایت را ببرد نقطه بلالی وقتی پولدار شد خیلی آدم بد و وحشی شد نقطه

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

مست اگر شرابش از هفت خط مستی نگذرد الکنی بیش نیست

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

قمار، نشانه ی قدرت

نشانه ی قدرت، قمار

قمار ، قدرت

قمار ، نشانه

نشانه ، قدرت

نشانه ، قمار

قمار

قدرت

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

دوسشون دارم اما ... فعلا به اندازه ی یک وجبِ خودم کافیه.

 تا بینیم بعدا به چه روزی میافتم.منصفانست.

 

 

.اویسی عزیز تبریک.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

داد

شیون

غصه

گریه

مادر

مینو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

بازی میدهم جنونت را

که مثل یاقوت است

روی انگشترم

که برا ی آدم ها به پشیزی نمیارزد

آهای !

کشته مرده های قتل و غارت و جنایت

از شما میپرسم

آیا دیده اید

چهره یی آرامتر از چهره ی خندان من ؟

وقتی آرامم

انگار

در درونم

کسی دیگر

دست و پا میزند

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

گلوله ی مشقی،زخم واقعی در game

و از برنده شدن سر به زیر برگشتن...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

خاموش نشسته ای. با غم آرام من. از شب به صبح. صبح به شب. عصر ساعت گندیده ی روز است. روز نفس ندارد. تنور من آتش  سرخ  ندارد. ماتم نگیر. سهم نانت را بردار و برو. خواب آلودم. بیدارم کن از بخت خفته ی بهار با شال بافته ی سرما و خراش دستان خسته ی  تابستان. سوزش از حد گذشته بود. انگشتها  بند بند. پوست. پوسته پوسته. خون خاکستری این زخم روز بی بند من را   بست و ستون لغزنده ی ماه را کشید. صدایم به باد نمی رسد. بارم از نیمه گذشته است. نفسم بریده بود. اما افسانه ی درخت مرا دست به سر نکرد.خوب به یاد دارم خوراک مورچه های آبگیر خواهم شد هم بازی هزار مگس اخته. ماهی لغزنده ی آن روزها آبشش کنده ی مرا دوام نداشت. ادامه ی بازگشت من باشد برای سال های دور. بعد از اولین شیر. این شب جمعه نذر تو خواهم کرد. پیراهن گل دارم را. اگر خدا نخواست.تاخت میخورد شاه بیت من،بی مهابا، با ،بی بی سالخورده ات. بعد،هر چه دست دارم می کشم به ته ریش چند روزه ات. به خط و خطوطی از گو دی نا تمام گو نه ات.و هر چه ته مانده بود از مغز موقت من. آغاز تپیدن این قلب نیمه کاره،کار من نبود.فقط،طعم مرا بردارید از روی مردار عظیم این حقیقت تف شده و بگذارید روی لبی که آواز نداشت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |
 

هزار و سیصد و هشتاد و هشت نیامده برایم یاد آور عزیز از دست رفته ای بود

معصومه ی عزیز روحت شاد - یادت گرامیست پیش ما

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط الهه خانوم |

 

ماهی پری تنگ بلور و بشکن ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت توسط الهه خانوم |

 

دلمان میخواهد در چهارشنبه سوری امسال شهید بشویم.

 

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت توسط الهه خانوم |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ