من
تنها توده ای از کلمه ام
توده ای كه تنها و تنها به میزان حساسیت انسان ها بستگی دارم
و نفهمیدنم را همان واژه قدیمی بیمه کرده است
و خب آیا نباید گفت
این حساسیت، زمین و جهان، بی من هیچ هم نیست؟
و یا نباید گاهی فارغ از این من ، شادمانه و ترسناک به این هیچ بیاندیشم ...
و اینکه آیا نفهمیدنم را همان واژه قدیمی بیمه کرده است؟
. گریه و انتظار کوتاه من
. گریه برای بار آخر
خواب بریده از ازل رد بناگوش کودکان گیسو بلند کاش مادرم می دانست من خواب ندارم درد این خون لغزان از گردن بریده ام بر من و چوپان ها دیشب به خواب یک گله سگ رفتیم دود بود که از کنده می برید تا به چشم تو نرسد من باد بزن هشت پر بانویی شدم تا زوزه امانت نبرد من گوشواره به ناخن کندم و شب ،شب آتش بازی و خانه و عید بود کاش تو دفتری بودی می بافتمت کاش کاش من من نبودم گیسو پریشان خواب ها یم چشم خمار آب ها بانوی بریده نفس بانوی هزار ویک ظهر خواب آلود شدم بانوی باران های نباریده خاموش و این همه شام آخر خواب لرزان و شراب کهنه میدانستمت به تمامی اگر گربه ی کوچکم بودی یا دست بند دانه آبی ام ازتب به صورت دیگر در آمدن و بوی نا بکار تندرستی را صبح گاه دویدن بر فلز استوار پل ها شام های دسته جمعی و گوشه ی دنج من می شد حیا نکرد برگ لغزان سقف شکسته آی طفل منبسط شده طفل طوفانی سنگ به پیشانی بلند شاکی نبود دست من از زغال سیاه طرح نیم کاره ات خط نمازم را شکست تنها به انتظار اذان بی وقت تو بود داغ به بازوی نحیف خلاصه ی آمدن : یک فنجان شیر فاسد شراب مسلمان شده ی خاطرات ما خمار نخواهد کرد دست از سرم بر داشت کوچه فرو نریخت باران تمام نشد تقدیم لگد های اساطیری به شکم مادیان پا به ماه من وطفل سر بریده ی انتقام.. فصول اینبار تند تر می گذرند تا یاد من نرود: طوفان به پا نشد .
اندکی صبر
سحر نزدیک است
قمار کرده دارو ندار نداشته ام را بر سر یک ثانیه
تف به معرفت لکه لکه ام
خطای ازلی
تف بر خانه مرغان سیاه چشم
تف بر خواب نام ها
تف بر بلاهت تصویر کثیفی از زیبایی
هزار کلاه خود بافتی با منگوله ی صورتی خالدار در کشتار جمعی خانه های روشن شهر و ریشه ی نا بکار تنم که به سیره ی هزار قصه ی گریان با بند دستم گره زدی و نفهمیدم کنار گونه ی عروسکم خراش ناخن که بود که خواب نمی رفتم دست خودم نیست اگر شانه به شانه متصل نیستم به جماعتی که از انگشتان یک دستم هرگز فرا نرفت صدا به صدا نرسد دست من نیست تنها که هنوز هم پشت این مردمک محال است چیزی بیابی خاک خبر ببرد که ملکه ی خالص لا ابالی گری میترسد از جنگ تن به تن با موریانه های مفنگی میترسد از التماس کردن که بیشتر بجنگ برای سلامت روحش آتش به آتش سهم نانت را بردار و برو من دست ته مانده ی خود را گرفته ام و عزم تبریز کرده ام و ریز ریز تب کرده ام به افتخار فتح چند جانبه ام به سمت یک حقیقت هولناک دائمی و هول داده ام حقیقت را بر قفای لرزان شب و خوابهای متحرک و فتح می کنم دست خونین تو را از لاشه ی خا طر ه ام با هزار شمشیر رخصت اگر می دهید..
در این وبلاگ بی همه چیز
همه چیز همه چیز همه چیز
به هم ربط دارد
این روزها به سه تکه ی مساوی تقسیم شده ام
تناسخ برای قصد مقام برای اعراب کاملاَ قحطانی برای تناسخ
تو که در همین حوالی دین را خوب میچری
دست از سر علف های هرز نگاه های من بردار
تو که بد نکردی:
ما را گذاشتی با تعلقاتی کوچک
هانیه را گذاشتی حسرت یکبار دیگر برادر
پدر را حوالی میزت چرخاندی
دنبال کاغذ پاره ای ..خطی...نشانه ای
خودت را
با لجبازی کودکانه
پهن کردی
روی خاکی که رهایت نکرد
با سربند سبز و لباس سفید
حالا که رفته ای فرض می کنیم :
ما ککمان هم نگزید
که یکباره
روز را سر کشیدی..........
مرگ پایان کبوتر نیست...
فقط من هنوز نمیدانم باقر کبوتر بود یا نه
روحش شاد
یادته؟! یه روز تو مدرسه همه رفتن اردو من و تو اما موندیم که فقط بارونو از پشت پنجره نگاه کنیم تا آخر روز آروم و ساکت ... همیشه حرف زیاد داشتیم برای زدن حرف مشترک درد مشترک شادی مشترک...
یادته؟! با هم خندیدیم با هم گریه کردیم با هم قدم زدیم
اندازه یه دنیا با هم قدم زدیم
یادته مریمی ؟!
یادته با هم بزرگ شدیم ؟!
فقط ...
یادت نره دوست دارم
مبارکت باشه نازنینم ![]()
مغزم الاغ کوچکیست
مغزم گنجشک کوچکیست
مغزم شیطان کوچکیست
مغرم پری ناز کوچکیست
مغزم تکه تریاک سوخته ی کوچکیست
مغزم شتر کوچکیست
مغزم شکلات کوچکیست
مغزم ابر صورتی کوچکیست
مغزم که گربه ی خیس کوچکیست مرا به دیوارهایش پرت می کند به سنجاق های گیر کرده به لبه ها و بازی گریزان نخ های شکافته راههای نخفتن را دوره می کنم سه راه خاکی آبی بادی اگر اتاقی به من می دادی و سکوت پاره ای و چیزهای خوشایند تنها اگر قرار نبود بالا بیاورم و یا معده ام پرو خالی نمی شد گاهی، نمیشود نمیشود که نمیشود گاهی، به تو که ایمان ندارم که ندارم که ندارم به دستهایم نیز به سرخودی موهایم نیز به کتابها و صندلی های راحت به گودال خالی گرمی که نشسته بودیم و جاده و دودهای چرخان اجاق را روشن کن پاییز را در زیر زمین خانه معلول کن چپق صلح را علت بگذار روی فرش گرمی بنشینم که بالاتر نمی رود سکوتم را آتش کن خانه می خواهم خانه ای بی جدال امنیت بی پنجره و پرچین و پرده های ضخیم سرما را مثل ژاکتی دست بافت بر تنم کن
نلرز از خاطرات کم و بیشم
از اتفاق پیچیده ای که خود را لغت به لغت می شکند
از شعر عاشقانه ای که قرار نبود
بی قرار نبود
تنها گوشه ای منتظر بمان
چله را من می شکنم...
جرأت ؟!!
ok
تمام دلتنگی ات بوی سگ میدهد.
بعد از چهار سال هنوز میگه: کفترم بر میگرده کفترم جلده برمی گرده
جلد اینجاست جلد منه حتماْ برمیگرده.
گفتم: رفته بچه ها کف رفتن بردنش منتظر نباش دیوونه برنمی گرده
اصن از کجا معلوم هنو زنده باشه.
میگه: کفترا که بی خدافظی نمیمیرن خره برمیگرده.
سلام نازنین تر از صبح ندمیده
سیم ها عاجر از اسرار سرسختیت ، پیام نیمه
میخوانی لاجرم در گوشه ای از سر دلتنگی، عاقبت
غرض، حکم روا ...
ماهی بیرون از آب، ماهی در مرداب، ماه در دورها
مروارید اگر غلتید از سر عقده، محل اعتنا نیست
خاکت میکشد
تشنه ی دوباره ها
مادر یونس سرد شد
ابراهیم خلاص از ترس
عشیره صحرایی در پناه
و بالغ و نا بالغ آسوده
بیا نوازش کن برو
آهو گفت اهلی شدن یعنی چی؟
گرگ گفت اهلی شدن یعنی اینکه من به تو و تو به من نیاز داریم
آهو گفت لطفا منو اهلی کنید.
با من
شرط بست
که هیچ وقت یک مرد گنده گریه نمی کند
اسلحه را در دهان مرد گنده گذاشت
و
ماشه را کمی به سمت داخل فشار داد
مردک خودش را خیس کرد
اما
گریه نکرد
و من شرط را باختم.
برعکس مرده که خشک میشود اسفالت سفت میشود جنازه های پشت در بو گرفته بودند سگ ها از بوی خون هار شده بودند تا صبح به نوبت به سگ ها سنگ میزدیم بیشر از همه از جنین سقط شده ای ترسیدم که ناقص الخلقه بود که صورت به هم پیچیده اش انگار پرس شده بود ...
دل کندم
همچون علفی از خاک
آن هنگام
که گوسفندی ناخلف
چریده باشدش
و این ابتدای بودن شد ...
