تبليغاتX
راز گندم

razegandom

الهه خانوم

razegandom

http://razegandom.blogfa.com

راز گندم

راز گندم

راز گندم

از 15 خرداد سال 1363 من الهه شدم .قبلش....
لوس و ننر، رفیق باز ، شلوغ شلخته ، گاهی اوقات کمی، فقط کمی شرور و خبیث .
.
.
.
من خاک نشین نمیشوم
سبزم کن
پابند زمین نمیشوم سبزم کن

شاید خدا دوباره به گردن بگیردم

راز گندم

 

یک مرد بود که اول آب یخ میفروخت و یکی دستش را گرفت و او را به انار فروشی برد او خیلی پولدار شد و یک آب اناری توی بازار باز کرد و او چند شعبه ی آب اناری دیگر هم در بازار باز کرد او یک بنز صدمیلیونی خرید و او در یک خیابان رسید که تویش یک مرد بلال میفروخت او چند بلال از او گرفت و نذری داد و آخر پول بلالی را کم پرداخت و گفت اگر از من زیاد پول بگیری زنگ میزنم تا شهرداری بازار بلال هایت را ببرد نقطه بلالی وقتی پولدار شد خیلی آدم بد و وحشی شد نقطه

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

مست اگر شرابش از هفت خط مستی نگذرد الکنی بیش نیست

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

قمار، نشانه ی قدرت

نشانه ی قدرت، قمار

قمار ، قدرت

قمار ، نشانه

نشانه ، قدرت

نشانه ، قمار

قمار

قدرت

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

دوسشون دارم اما ... فعلا به اندازه ی یک وجبِ خودم کافیه.

 تا بینیم بعدا به چه روزی میافتم.منصفانست.

 

 

.اویسی عزیز تبریک.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

داد

شیون

غصه

گریه

مادر

مینو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

بازی میدهم جنونت را

که مثل یاقوت است

روی انگشترم

که برا ی آدم ها به پشیزی نمیارزد

آهای !

کشته مرده های قتل و غارت و جنایت

از شما میپرسم

آیا دیده اید

چهره یی آرامتر از چهره ی خندان من ؟

وقتی آرامم

انگار

در درونم

کسی دیگر

دست و پا میزند

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

گلوله ی مشقی،زخم واقعی در game

و از برنده شدن سر به زیر برگشتن...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

 

خاموش نشسته ای. با غم آرام من. از شب به صبح. صبح به شب. عصر ساعت گندیده ی روز است. روز نفس ندارد. تنور من آتش  سرخ  ندارد. ماتم نگیر. سهم نانت را بردار و برو. خواب آلودم. بیدارم کن از بخت خفته ی بهار با شال بافته ی سرما و خراش دستان خسته ی  تابستان. سوزش از حد گذشته بود. انگشتها  بند بند. پوست. پوسته پوسته. خون خاکستری این زخم روز بی بند من را   بست و ستون لغزنده ی ماه را کشید. صدایم به باد نمی رسد. بارم از نیمه گذشته است. نفسم بریده بود. اما افسانه ی درخت مرا دست به سر نکرد.خوب به یاد دارم خوراک مورچه های آبگیر خواهم شد هم بازی هزار مگس اخته. ماهی لغزنده ی آن روزها آبشش کنده ی مرا دوام نداشت. ادامه ی بازگشت من باشد برای سال های دور. بعد از اولین شیر. این شب جمعه نذر تو خواهم کرد. پیراهن گل دارم را. اگر خدا نخواست.تاخت میخورد شاه بیت من،بی مهابا، با ،بی بی سالخورده ات. بعد،هر چه دست دارم می کشم به ته ریش چند روزه ات. به خط و خطوطی از گو دی نا تمام گو نه ات.و هر چه ته مانده بود از مغز موقت من. آغاز تپیدن این قلب نیمه کاره،کار من نبود.فقط،طعم مرا بردارید از روی مردار عظیم این حقیقت تف شده و بگذارید روی لبی که آواز نداشت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت توسط الهه خانوم |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ