وقتی مینویسم یخ میکنم
وقتی میخوانم یخ میکنم
کم کم کابوس میشود
دوباره که میخوانم تب میکنم
+
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
به ترس های دور کوچ میکنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
تمام خانه را که بگردی دیگر سوزنی در کار نیست گوش کن به قهقهه ی گوسفندان با چشمان ساکت، فقط گوش کن ، نپرس !
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
و چه کسی این تقدیر را میدانست...
+
نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
مردی که موهایش را کوتاه کرده بود و به تماشای آتش مزرعه ی خودش نشسته بود ، دیگر دلیلی نداشت که از هجوم ملخ ها بترسد. دمپایی هایش را دستش ، شلوارش را سرش ، کنار آتش خوابش برده بود. وقتی بیدار شد ملخ ها برایش نان آورده بودند و موهایش هنوز بلند بود.
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
مراقب طوفان باش
نوح نیستی که بدانی چه کنی
کم کم خدایم میکنی ناخدا ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط الهه خانوم
|
