خاموش نشسته ای. با غم آرام من. از شب به صبح. صبح به شب. عصر ساعت گندیده ی روز است. روز نفس ندارد. تنور من آتش سرخ ندارد. ماتم نگیر. سهم نانت را بردار و برو. خواب آلودم. بیدارم کن از بخت خفته ی بهار با شال بافته ی سرما و خراش دستان خسته ی تابستان. سوزش از حد گذشته بود. انگشتها بند بند. پوست. پوسته پوسته. خون خاکستری این زخم روز بی بند من را بست و ستون لغزنده ی ماه را کشید. صدایم به باد نمی رسد. بارم از نیمه گذشته است. نفسم بریده بود. اما افسانه ی درخت مرا دست به سر نکرد.خوب به یاد دارم خوراک مورچه های آبگیر خواهم شد هم بازی هزار مگس اخته. ماهی لغزنده ی آن روزها آبشش کنده ی مرا دوام نداشت. ادامه ی بازگشت من باشد برای سال های دور. بعد از اولین شیر. این شب جمعه نذر تو خواهم کرد. پیراهن گل دارم را. اگر خدا نخواست.تاخت میخورد شاه بیت من،بی مهابا، با ،بی بی سالخورده ات. بعد،هر چه دست دارم می کشم به ته ریش چند روزه ات. به خط و خطوطی از گو دی نا تمام گو نه ات.و هر چه ته مانده بود از مغز موقت من. آغاز تپیدن این قلب نیمه کاره،کار من نبود.فقط،طعم مرا بردارید از روی مردار عظیم این حقیقت تف شده و بگذارید روی لبی که آواز نداشت.
